امروز وسط پياده روي ياد يكي افتادم و اينقد دلم گرفت ك حس كردم نميتونم حتي يه قدم ديگ بردارم
شازده قبل از من با يكي دوست بود....خودش ميگفت نبوده...اون دختره ب همه گفته بود مامان شازده اومده سركار ديدتش ولي نپسنديده...شازده ميگفت اين طور نبوده
شازده ميگفت كلي اس از اون دختر داره ك بهش فحش داده و نفرينش كرده...
هميشه يه چيزي واسم سوال بود...اگ دوست نبودن اگ چيزي بينشون نبوده...پس چرا ميخواست واسش خونه اجاره كنه؟ چرا دختره ناله و نفرين ميكرد؟
يادمه دختره اينقد حالش بد بود ك نميتونست بخوابه و خودم واسش قرص خواب ميوردم
چقد حال و روز الانم شبيه اون دختره....چرا نديدم؟؟ چرا باهاش مستقيم حرف نزدم ك ببينم جريان چي بوده؟ چرا فقط ب حرفاي شازده اكتفا كردم و اونا رو باور كردم؟؟؟
چرا الان حس ميكنم جا پاي اون دختره گذاشتم؟؟؟ چرا حس ميكنم اگ نفر بعدي ازش راجع ب من بپرسه ميگه چيزي نبوده...!!! يه سوء تفاهم بود ك رفع شد
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفرینژاد