يه جورايي از سر وظيفه ميديدمش و همش معذب بودم از اينك پيشش باشم...
حس ميكردم يه غريبس واسم...هر بار ميرفتيم بيرون اصرار داشتم ك بايد زود برگردم خونه....حتي شب تولدش ك از قبل كلي ذوق و برنامه داشتم واسش و كسي هم خونه نبود...فقط ميخواستم برگردم خونه....بهش نگفتم كسي خونه نيست ك زود برگردم
يا خيلي وقتاي ديگ ك نميخواستم تو بغلش بمونم و حتي نميخواستم ببوسمش
من خيلي وقت پيش فهميده بودم اين رابطه ديگ كار نميكنه فقط نميخواستم قبول كنم
اونم ميدونست ولي باز اصرار ميكرد....بلاخره هر دومون قبول كرديم
زندگی جدید شازده خانوم...ما را در سایت زندگی جدید شازده خانوم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7